آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

234

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

اين‌كه چگونه همه چيز را از ريشه پوسانيدند تنها به ذكر يك نمونه و مقايسه بين دو گونه طرز برخورد اكتفا مىكنيم : « جنرال سايكس در كتاب خود موسوم به تاريخ ايران در جلد دوم صفحه 168 اين واقعه را از قول [ آنتونى ] جنكينسون چنين مىنگارد : به من اجازه دادند به حضور اعلى حضرت شاهنشاه ايران [ شاه طهماسب اول ] تشرف حاصل كنم ، من با تعظيم و تكريم تمام به حضور شاه رسيدم و مكتوب عليا حضرت ملكه [ اليزابت اول ] را تقديم نمودم ، شاه نامه را از من گرفت و سؤال نمود از كدام مملكت فرنگستان هستم و در اين مملكت چه كار دارم . من در جواب گفتم : شهريارا ! بنده اهل شهر لندن پايتخت انگلستان مىباشم كه معروف جهان است و از جانب عليا حضرت ملكه انگلستان به رسالت فرستاده شده‌ام . مأمورم داخل قرارداد دوستى و اتحاد شده براى تجار انگلستان اجازهء تجارت در اين مملكت تحصيل نمايم كه تجار در اياب‌وذهاب آزاد باشند تا بتوانند مال التجاره خودشان را به اين مملكت آورده به‌فروش برسانند و متاع اين مملكت را به خارج حمل كنند و اين تجارت براى جاه و جلال و شوكت هر دو پادشاه لازم و اين عمل براى متاع و محصول هر دو مملكت نافع مىباشد . بدبختانه در اين موقع موضوع مذهب و سؤال از آن پيش آمد و شاه از مذهب من سؤال نمود . همين‌كه اقرار نمودم من مسيحى مىباشم فرياد شاه بلند شده گفت : اى خدانشناس هيچ‌وقت نمىخواهم با كافران دوستى و سروكار داشته باشم . و امر كرد من از حضور او خارج شوم و خيلى خوشحال شدم كه در اين موقع امر كرد بيرون بروم . پس تعظيم نموده خارج شدم و يك نفر از درباريان با يك